|
به نام او
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:15 توسط حباب |
|
|
بسم رب المحول الحول والاحوال کاش این آقای دکترمان... بعد از رسیدگی و به ثمر رساندن "طرح تحول اقتصادی" و "هدفمند کردن یک "طرح تحول اجتماعی" و "هدفمند کردن جمعی و ...." راه بیاندازد..... به امید آن روز...... پی نوشت: من بیشتر منظورم این بود که نذارن هرکی با رایانه و موبایل و.... شخصی ش هر کاری که دلش میخواد بکنه....(عکس زیر صرفا جنبه ی طنز دارد.) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:39 توسط حباب |
|
|
Plz Give Me A Big Smile
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:6 توسط حباب |
|
|
بسم رب المقلب القلوب ماه ها و هفته ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و حتی صدم و هزارم ثانیه ها میگذرند و تو هر هزارم ثانیه و صدم ثانیه و ثانیه و دقیقه و ساعت و هفته و ماه بزرگتر و بزرگتر میشوی.... به همین سادگی میگذرند که تو وقتی به خودت می آیی شکست ها ی بزرگ گذشته و تصمیم های بزرگتر امروز و هدف های خیلی بزرگتر آینده را پیش رو میبینی... دقیقا همین جا...همین نقطه از زندگی... همین لحظه... همین هزارم ثانیه...همین صدمین ثانیه است که شک میکنی....وقتی به زانو های ضعیفت نگاه میکنی....وقتی میبینی که با این پاهای سست با این اراده ی ضعیف با این اعصاب نا فرم با این افسردگی درونی با این دست و پا چلفتگی با این فکر های جور و واجور ذهنت با این....و یا با آن رده پاهای کج و معوجت که در زندگی بر جای گذاشتی... شکت چندین برابر نه میلیون ها میلیون برابر میشود........................
و در همین شک هاست که دوس داری فریاد بزنی و گوش همه را با فریادت کر کنی که :
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال.
پی نوشت : ۱.از اینکه همه فک میکنن من آدم افسده ای شدم... از اینکه..................................................... ناراحتم...... قبول دارم عوض شدم... خیلی هم عوض شدم(شاید پیر شدم) ولی افسرده نشدم....!!!! نمیدونم....شایدم شدم... شاید افسده شدم که با نوشتن این پستم و خوندن دوبارش گریه میکنم....!! ۲.کاش یک بنده خدا پیدا شود و بیاید این بنر وبلاگ بیچاره ی ما را از بلاتکلیفی دربیاورد....!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:15 توسط حباب |
|
|
بسم ربی باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها ايستاده : در گذرها رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم يک دوسه گنجشک پرگو باز هر دم می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در مشت و سيلی آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران گردش يک روز ديرين خوب و شيرين توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا يک دو ابر اينجا و آنجا چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر همچو می مستی دهنده بر درختان می زدی پر هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی برگ و گل هر جا نمايان چتر نيلوفر درخشان آفتابی
سنگ ها از آب جسته از خزه پوشيده تن را بس وزغ آنجا نشسته دمبدم در شور و غوغا
رودخانه با دوصد زيبا ترانه زير پاهای درختان چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی نرم و خوش در جوش و لرزه توی آنها سنگ ريزه سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه می پريدم همچو آهو می دويدم از سر جو دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه تا دهد بر آب لرزه بهر چاه و بهر چاله می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين شاخه های بيدمشکی دست من می گشت رنگين از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده داستانهای نهانی از لب باد وزنده راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا بود دلکش ، بود زيبا شاد بودم می سرودم
" روز ! ای روز دلارا ! داده ات خورشيد رخشان اين چنين رخسار زيبا ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا ! گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد ای درخت سبز و زيبا هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره آسمان گرديده تيره بسته شد رخساره خورشيد رخشان ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان چرخ ها می زد چو دريا دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران پاره می کرد ابرها را تندر ديوانه غران مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی از ميانه ، از کناره با شتابی چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را شانه می زد دست باران باد ها با فوت خوانا می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان رفته رفته گشت دريا توی اين دريای جوشان جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل به ! چه زيبا بود جنگل بس ترانه ، بس فسانه بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران وه! چه زيبا بود باران می شنيدم اندر اين گوهرفشانی رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من پيش چشم مرد فردا زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن - هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! " پی نوشت: دلم هوای کودکی کرده.... آن روزها که با ذوق شوق پا به اولین کلاس درس گذاشتیم... آن روزها که در آینه رشد دندان ها ی اصلی مان را میدیدیم و ذوق میکردم.... آن روزها که شعر حفظی برای معلم میخواندیم و حظ می کردم... آن روزها که باز باران با ترانه را در عمو زنجیرباف زیر باران میخواندیم و در حیاط مدرسه چرخ میزدیمو شاد بودیم.... شاد بودیم از اینکه هستیم... کودکی میکنیم و کودکیم.... یا همان روزها که آهنگ صد دانه یاقوت را از تلویزیون میشنیدیم و با آن همراه میشدیم... روزهای خوبی بود... دوران دبستان... شاید هم راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی... با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش... روزهای خوبی بود... چون خوب بودم.... اما حالا...... اما حالا روزهای خوبی نیست... چون خوب نیستم... بد شدم... خیلییییییی بد.... دیگر با صدای باران دلم پر نمیکشد به سمت آسمان... از خیس شدن میترسم... در هوای بارانی نفسم تنگ می شود و....حتی دیگر برای تماشای باران پشت شیشه هم نمیروم چه برسد به اینکه دستم را زیرش بگیرم و قطره ها را محکم در مشتم بگیرم...یا دعایی کنم... فعلا تا همین جایش را میتوانم بگویم.... خدایا... کمکم کن.... ملتمس...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:32 توسط حباب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره حباب |
ز بس بی تاب آن زلف پريشانم
نمی دانم ... حبابم؟! ... موج سرگردان طوفانم؟! ... نمی دانم ... ::..ای که مرا خوانده ای... راه نشانم بده. گوشه ای از ک ر ب ل ا جا و مکانم بده..:: |
| آرشیو حبابي |
|
اندکی حرف دل... مناجات جمعه |
| زنجيره ي حبابي |
|
امام آقا یادداشت های شخصی خادم جمهور آیت الله مکارم شیرازی گفتمگفت آسماني شال گردن مترسک مزرعه زمزم دل وبلاگ من نسیم وصال دل نوشته ها چتر دنياي كودكانه گلي |
|
RSS
|