تبليغاتX
حباب

بسم رب المقلب القلوب

ماه ها و هفته ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و حتی صدم و هزارم ثانیه ها میگذرند و

تو هر هزارم ثانیه و صدم ثانیه و ثانیه و دقیقه و ساعت و هفته و ماه بزرگتر و بزرگتر میشوی....

به همین سادگی میگذرند که تو وقتی به خودت می آیی شکست ها ی بزرگ گذشته و تصمیم های

بزرگتر امروز و هدف های خیلی بزرگتر آینده را پیش رو میبینی...

دقیقا همین جا...همین نقطه از زندگی... همین لحظه... همین هزارم ثانیه...همین صدمین ثانیه

است که شک میکنی....وقتی به زانو های ضعیفت نگاه میکنی....وقتی میبینی که با این پاهای سست

با این اراده ی ضعیف با این اعصاب نا فرم با این افسردگی درونی با این دست و پا چلفتگی با این فکر

های جور و واجور ذهنت با این....و یا با آن رده پاهای کج و معوجت که در زندگی بر جای گذاشتی...

شکت چندین برابر نه میلیون ها میلیون برابر میشود........................

 

و در همین شک هاست که دوس داری  فریاد بزنی و گوش همه را با فریادت کر کنی که :

 

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال.

 

پی نوشت :

۱.از اینکه همه فک میکنن من آدم افسده ای شدم... از اینکه.....................................................

ناراحتم......

قبول دارم عوض شدم... خیلی هم عوض شدم(شاید پیر شدم) ولی افسرده نشدم....!!!!

نمیدونم....شایدم شدم... شاید افسده شدم که با نوشتن این پستم و خوندن دوبارش گریه میکنم....!!

۲.کاش یک بنده خدا پیدا شود و بیاید این بنر وبلاگ بیچاره ی ما را از بلاتکلیفی دربیاورد....!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:15  توسط حباب | 

بسم ربی

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

 

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

پی نوشت:

دلم هوای کودکی کرده.... آن روزها که با ذوق شوق پا به اولین کلاس درس گذاشتیم...

آن روزها که در آینه رشد دندان ها ی اصلی مان را میدیدیم و  ذوق میکردم....

آن روزها که شعر حفظی برای معلم میخواندیم و حظ می کردم...

آن روزها که باز باران با ترانه را در عمو زنجیرباف زیر باران میخواندیم و در حیاط مدرسه چرخ

میزدیمو شاد بودیم.... شاد بودیم از اینکه هستیم... کودکی میکنیم و کودکیم....

یا همان روزها که آهنگ صد دانه یاقوت را از تلویزیون میشنیدیم و با آن همراه میشدیم...

روزهای خوبی بود... دوران دبستان... شاید هم راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی... با همه ی

خاطرات تلخ و شیرینش... روزهای خوبی بود... چون خوب بودم.... اما حالا......

اما حالا روزهای خوبی نیست... چون خوب نیستم... بد شدم... خیلییییییی بد....

دیگر با صدای باران دلم پر نمیکشد به سمت آسمان... از خیس شدن میترسم... در هوای بارانی نفسم

تنگ می شود و....حتی دیگر برای تماشای باران پشت شیشه هم نمیروم چه برسد به اینکه دستم را

زیرش بگیرم و قطره ها را محکم در مشتم بگیرم...یا دعایی کنم...

فعلا تا همین جایش را میتوانم بگویم....

خدایا... کمکم کن....

 ملتمس...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:32  توسط حباب | 

به نام تو

روز نوشت...!!!

۱.ظهر ها ساعت ۳ بعد از ظهر(معمولا) از خواب بیدار میشم...اونم با کابوس ها و خواب های مزخرفی که

وقتی به سراغم میان، احساس میکنم تو خواب کاملا هشیار می بینمشون!!!

۲.وقتی بیدار میشم...کسلم...سرم درد میکنه... و از درد معده... میخوام فریاد بکشم...

۳.اصولا بعد از بیدار شدن از خواب و به جا آوردن فریضه ای بس با سرعت ..... میام سر بساط اعتیاد!

۴.نمیدونم واقعا معتاد شدم یا می خوام از خیلی از فکرایی که تو سرم فرار کنم...!

۵.همین بساطی که جدیدا بد جوری سرعتش اومده پایینو انقدر ویروس توش وول میزنه که کم مونده از

مونیتور بزنه بیرونو بیاد منم بخوره...!

۶.طبق معمول میرم سراغ گیمی(Game) که تازگیا بدجوری بهش عادت کردم... ماریو! یا همون قارچ

خور دوران کودکی...!(می خواین بهم بخندین...بخندین...)

۷.بعد از بازی کردن چندین دست و گیم اور(Game Over) شدن های پیاپی...! و البته خسته شدن

خودم..!یه پرسه ای تو خونه میزنمو میرم سراغ کامیوتر بابا...! اونجا هم یه پرس بازی میکنم و اندفه با

احساس حالت تهوع و سوزش چشم و سر دردی که چندین برابر شده...از پای کامپیوتر پا میشم...!

۸.میرم سراغ تلویزیون و با عوض کردن کانال ها به طور متوالی و کلافه کننده میمونم رو شبکه ۳! و با بی

حصولگی تمام چند دقیقه ای از برنامه ی نه چندان دل چسب ماه عسل رو دنبال میکنم و ...! باز هم تو

خونه پرسه میزنم...!تا اذان...!

۹.برای خودم چای میریزم... با تعداد زیادی خرما که هر چند تا هم ازش بخورم باز هم قند خونم بالا

نمیاد...! و انقدر افطاری میخورم که احساس سرگیجه بهم دست میده....!

۱۰.بعد هم سریال های متوالی و............

۱۱.حالا که سریال ها تموم شده... باز میام سراغ این....! باز هم ماریو....!ساعت تقریبا به ۱ شب

میرسه...

۱۲.کامپیوتر رو خاموش میکنمو رادیو ی موبایلمو روشن....! طبق معمول هر سالی که این موقع ها تو

تابستون خوابم نمیبره میرم سراغ تهران شبی ها...!!! برنامشو دوس دارم.... چون هم طولانیه... هم

ساعتش مناسبه...! تا ساعت ۳ با اون همراهمو مثل همیشه از تموم شدن برنامش ناراحت که چرا یه

کم طولانی تر نیست...!

۱۳.رادیو رو خاموش میکنمو با WLAN یه چرخی تو نت میزنم...!

۱۴.باز رادیومو روشن میکنم و میمونم که برنامه ی "چکه چکه ماه" رو گوش کنم یا "خدارو شکر" رو....!

اما از چکه چکه ماه بیشتر خوشم میاد....! که کم کم چشام گرم میشه و ۳۰ دقیقه مونده به اذان

از خواب میپرم...

۱۵.پا میشم... چند لیوانی آب میخورمو بعد از اذان همون فریضه ی سرعتی رو به جا میارمو... اندفه به

زور خودمو میخوابونم....!

 

تقریبا هر روز برنامم همینه.........!!!!

برام مهم نیست که همشو میخونین یا نه...!

چندین افطاری از طرف بچه های مدرسه دعوت شدم ولی نرفتم....

تا روز هشتم ماه رمضون قران میخوندم... ولی دیگه.......... تا الان فک کنم۷،۶ جزئی عقبم...

خیلی دارم تو ماه رمضونی ثواب جمع میکنم...!!!

حسابی به خودمو خدا حال میدم با این وضع زندگیم...

خسته ام... از دست خودم... از دست...........از دست زندگیی که توش افتادم....

م ل ت م س

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:50  توسط حباب | 

به نام او

لبه ی تیغ حرکت میکنم... با همه دعوا دارم...

با همه دعوا میکنم...

با خودم هم.....!

حالم خوب نیست...داره بهم میخوره....!

دلم میخواد فردا تا بعد از ظهر(۳!) بخوابم...مثل هر روزم...

 ولی حدس میزنم که نشه... یعنی ۱۰ صبح از خواب بیدارم میکنن... که بیامو جواب های کوفتیه

دانشگاه آزادو ببینم....

نمیدونم استرس  دارم یا نه...! نمیدونم قبول میشم یا نه...! نمیدونم که این یه امتحانه یا نه...! نمیدونم

دارم تو بازیه زندگی میبازم یا نه...! نمیدونم دارم تو امتحان خدا رفوزه میشم یا نه...! نمیدونم این منم یا

نه...! نمیدونم باید با خاطرات عتیقه ای که بعد از سال ها دوباره داره واسم مرور میشه کنار بیام یا نه...!

نمیدونم میشه اون خاطراتو از ذهن همه پاک کرد یا نه...! نمیدونم....... یا نه...!

نمیدونم کی تو شرط بندی برنده میشه... پسر خالم یا مامانم...! حس بدیه که دونفر به خاطرت با هم

شرط بندی کنن..!

 

خداااااااااا....

خ

د

ا

......

 پی نوشت:

ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم...!

مامانم برنده شد....!که ای کاش نمیشد.........!

امروز با زیون روزه دروغ گفتم... داد زدم.... فریاد کشیدم....!(نه تنها خیلیییییی بنده ی خوبی ام... دختر

خوبی ام هستم....!)

خدااااااااا........... زیادی داری بهم حال میدی.............!خیلییییییی زیادییییییییییی........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:31  توسط حباب | 

بسم رب شهر رمضان

من حوصله ی

۱.نت

۲.وب خوانی

۳.وب نویسی

۴.خودم

۵.خودت

۶.خودش

۷.خودمان

۸.خودتان

۹.خودشان

۱۰. ـــــــــــــ

۱۱.و هر شخص حقیقی و حقوقی دیگر را ندارم...

از یک نفر خواستارم تا مرا برای همیشه ممنوع الحضور کند...

نه فقط اینجا... بلکه در تمام عالم ماده...

۱۳.چون به قول امریکایی های خرافاتی عدد شومی ست....از نوشتن هرگونه بی حوصلگی معذوریم...!

۱۴.در یک کلام من حوصله ی این زندگی را ندااااااااارم!!!!!!!!!!!!!!!!

والسلام...

در پناه خود خود خود خود او

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:9  توسط حباب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره حباب
ز بس بی تاب آن زلف پريشانم

نمی دانم ...


حبابم؟! ...


موج سرگردان طوفانم؟! ...


نمی دانم ...



::..ای که مرا خوانده ای...

راه نشانم بده.

گوشه ای از

ک ر ب ل ا

جا و مکانم بده..::

حباب نوشت ها
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
آرشیو حبابي
اندکی حرف دل...
مناجات جمعه
زنجيره ي حبابي
امام
آقا
یادداشت های شخصی خادم جمهور
آیت الله مکارم شیرازی
آسماني
شال گردن
مترسک مزرعه
زمزم دل
وبلاگ من
نسیم وصال
دل نوشته ها
چتر
دنياي كودكانه گلي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar