تبليغاتX
حباب

به نام او

  • از اینکه با ویبره ی موبایلم که شبها زیر بالشم میگذارم تا صبح نماز بیدار شوم و نمیشوم...اعصابم خورد است...
  • خواب های پریشان زیاد میبینم...خواب راحت ندارم....
  • وقتی از خواب بیدار میشوم.. حس خوبی ندارم...کلافه ام...
  • احساس عجیبی دارم از اینکه بروم و برای کنکور در کتابخانه ی دانشگاهی درس بخوانم که دوس دارم آنجا قبول شوم....
  • دانشجو بودن و در عین حال پشت کنکور بودن هر دو خیلی شیرین است...خیلیییی....
  • تنقلاتی مثل چیپس و پفک و... دیگر جواب تنوع طلبی اینجانب را نمیدهد...
  • چی توز موتوری جدیدا دارد خز میشود....
  • این روزها به شدت به بستنی نسکاله احتاج دارم.
  • بازی جدید موبایلم را خیلی دوس دارم... که البته تمامش کردم و نفهمیدم مرحله ی آخرش چه شد...
  • اینکه هر چقد تلاش میکنم ولی باز به آن چیزی که میخواهم نمیرسم...ناراحتم میکند...
  • همچنین از اینکه بنر وبلاگم اینجوری پا در هواست ناراحتم کماکان....
  • از خانه ماندن خسته شدم.....کسل کننده ست....
  • جدیدا از تاریکی میترسم... نه اینکه بترسم... بیشتر دلهره دارم....
  • جدیدا به موسیقی بی کلام هم به شدت معتاد شدم.....
  • دلم برای جمع مدرسه و محیطش تنگ شده....(یا حتی همان احساس نفرت انگیزی که ازش داشتم...)
  • از اینکه آن رشته ی محبوبم  را که در سراسری قبول شده بودم و نرفم و ثبت نام نکردم... پشیمانم....
  • دلم یک تحول اساسی یا که خوش گذرانی خیلی بزرگ یا یک اتفاق خاص میخواهد..
  • دوس دارم مهمانی بروم...
  • دلم برای محیا و کاظی و علو و .....همه....(حتی آنان که ازشان بدم می آمد) تنگ شده..... دوس دارم ببینمشان.....
  • دلم دوست جدید میخواهد....
  • دوس دارم سرم را بکوبم به دیوار....
  • دوس دارم برم سر کار....برم تو یه قنادی شیرینی و کیک بپزم...(نیس که بلدم...) یا برم باغبونی کنم....
  • دوس دارم خسته نباشم....
  • دوس دارم چند نفر باشند که همیشه شادم کنند.... مثل آنوقت ها که من همه را شاد میکردم...
  • دلم کلییییی فعالیت مفید میخواهد...
  • به نظرم برنامه های تلویزیون مزخرف شده... و صفحه ی تلویزیون روز به روز دارد کوچکتر و باریکتر میشود... یه هو بگویند ما صفحه سیاه حاشیه را ببینیم دیگر...
  • دلم برای جهان سوخت که مرد....(شاید چون از همه بیگناه تر بود باید می مرد...) اما آخر شمس العماره قشنگ بود... خوشمان آمد....(سریال ایرانی ست دیگر....)
  • در دو قسمت پایانی دلنوازان فقط گریه کردم.... چه جوری دلشون میاد خون به دل مردم کنن با این سریال ساختن هاشان؟!
  • دلم مسافرت خارجه... یا حتی همان داخله را هم میخواد...
  • دوس دارم با اتوموبیل جدیدمان که اصلا از خریدش ذوق زده نشدم...برویم مسافرت.....
  • دوس ندارم حاج ف ا ط به این زودی ها ازدواج کند......
  • شاید به قول یک روانشناس...من دچار روزمردگی شده باشم.....نمیدانم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:15  توسط حباب | 

بسم رب المحول الحول والاحوال

کاش این آقای دکترمان...

بعد از رسیدگی و به ثمر رساندن "طرح تحول اقتصادی" و "هدفمند کردن یارانه ها...."

یک "طرح تحول اجتماعی" و "هدفمند کردن رایانه ها و البته گوشی ها ی تلفن همراه و رسانه های

جمعی و ...." راه بیاندازد.....

به امید آن روز......

پی نوشت:

من بیشتر منظورم این بود که نذارن هرکی با رایانه و موبایل و.... شخصی ش هر کاری که دلش میخواد

بکنه....(عکس زیر صرفا جنبه ی طنز دارد.)                                         

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:39  توسط حباب | 

 

 

 

 

Plz Give Me A Big Smile Honey....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:6  توسط حباب | 

بسم رب المقلب القلوب

ماه ها و هفته ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و حتی صدم و هزارم ثانیه ها میگذرند و

تو هر هزارم ثانیه و صدم ثانیه و ثانیه و دقیقه و ساعت و هفته و ماه بزرگتر و بزرگتر میشوی....

به همین سادگی میگذرند که تو وقتی به خودت می آیی شکست ها ی بزرگ گذشته و تصمیم های

بزرگتر امروز و هدف های خیلی بزرگتر آینده را پیش رو میبینی...

دقیقا همین جا...همین نقطه از زندگی... همین لحظه... همین هزارم ثانیه...همین صدمین ثانیه

است که شک میکنی....وقتی به زانو های ضعیفت نگاه میکنی....وقتی میبینی که با این پاهای سست

با این اراده ی ضعیف با این اعصاب نا فرم با این افسردگی درونی با این دست و پا چلفتگی با این فکر

های جور و واجور ذهنت با این....و یا با آن رده پاهای کج و معوجت که در زندگی بر جای گذاشتی...

شکت چندین برابر نه میلیون ها میلیون برابر میشود........................

 

و در همین شک هاست که دوس داری  فریاد بزنی و گوش همه را با فریادت کر کنی که :

 

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال.

 

پی نوشت :

۱.از اینکه همه فک میکنن من آدم افسده ای شدم... از اینکه.....................................................

ناراحتم......

قبول دارم عوض شدم... خیلی هم عوض شدم(شاید پیر شدم) ولی افسرده نشدم....!!!!

نمیدونم....شایدم شدم... شاید افسده شدم که با نوشتن این پستم و خوندن دوبارش گریه میکنم....!!

۲.کاش یک بنده خدا پیدا شود و بیاید این بنر وبلاگ بیچاره ی ما را از بلاتکلیفی دربیاورد....!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:15  توسط حباب | 

بسم ربی

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

 

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

پی نوشت:

دلم هوای کودکی کرده.... آن روزها که با ذوق شوق پا به اولین کلاس درس گذاشتیم...

آن روزها که در آینه رشد دندان ها ی اصلی مان را میدیدیم و  ذوق میکردم....

آن روزها که شعر حفظی برای معلم میخواندیم و حظ می کردم...

آن روزها که باز باران با ترانه را در عمو زنجیرباف زیر باران میخواندیم و در حیاط مدرسه چرخ

میزدیمو شاد بودیم.... شاد بودیم از اینکه هستیم... کودکی میکنیم و کودکیم....

یا همان روزها که آهنگ صد دانه یاقوت را از تلویزیون میشنیدیم و با آن همراه میشدیم...

روزهای خوبی بود... دوران دبستان... شاید هم راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی... با همه ی

خاطرات تلخ و شیرینش... روزهای خوبی بود... چون خوب بودم.... اما حالا......

اما حالا روزهای خوبی نیست... چون خوب نیستم... بد شدم... خیلییییییی بد....

دیگر با صدای باران دلم پر نمیکشد به سمت آسمان... از خیس شدن میترسم... در هوای بارانی نفسم

تنگ می شود و....حتی دیگر برای تماشای باران پشت شیشه هم نمیروم چه برسد به اینکه دستم را

زیرش بگیرم و قطره ها را محکم در مشتم بگیرم...یا دعایی کنم...

فعلا تا همین جایش را میتوانم بگویم....

خدایا... کمکم کن....

 ملتمس...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:32  توسط حباب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره حباب
ز بس بی تاب آن زلف پريشانم

نمی دانم ...


حبابم؟! ...


موج سرگردان طوفانم؟! ...


نمی دانم ...



::..ای که مرا خوانده ای...

راه نشانم بده.

گوشه ای از

ک ر ب ل ا

جا و مکانم بده..::

حباب نوشت ها
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
آرشیو حبابي
اندکی حرف دل...
مناجات جمعه
زنجيره ي حبابي
امام
آقا
یادداشت های شخصی خادم جمهور
آیت الله مکارم شیرازی
گفتمگفت
آسماني
شال گردن
مترسک مزرعه
زمزم دل
وبلاگ من
نسیم وصال
دل نوشته ها
چتر
دنياي كودكانه گلي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 





Powered by WebGozar